عشق که شکست نمیخورد.شما که ادعای شکست عشقی دارید بدانید که عاشق نبودید.وگرنه عشق چیزی نیست که ببازد.این شما بودید که راه را اشتباه رفته اید.
یکی از دوستان راجع به مطلب قبلی من یه نطر قشنگ دادن بدون اینکه از خودشون نشونی بذارن تا بشناسیمشون.اما چون نظر خیلی خوبیه من میذارمش تا بقیه هم بخونن.
| جمعه 16 فروردین1387 ساعت: 22:55 | توسط:تنها | ||||
| هه جمع کن اینارو تا کی دروغ | |||||
خداوند پایان نیز هست.
سلام که نام خداست
همیشه در حال تاوان پس دادن هستیم.همیشه درد میکشیم و میدانیم به واسطه اشتباهاتمان زجر میکشیم
اما افسوس آگاهانه باز هم اشتباه میکنیم.
سخت میگیریم در حالی که ساده است اگر بخواهیم و باز به تکرار میگویم اگر بخواهیم
اما نخواستن را دیگر راهی نیست
وقتی سرسختی جلوی چشممان را میگیرد ساده همه چیز را میگذاریم گردن دیگران و خودمان را میکشیم کنار و هر چه دلیل بلدیم سر هم میکنیم تا به همه بگوییم که ما مقصر نبودیم در حالی که بیشتر از همه میدانیم چقدر مقصریم.
اما تا به کی .تا به کجا.به سلام سوگند آخرش خودمان میفهمیم که چه ساده همه را رانده ایم واین ماییم که از همه تنها تریم.
و آنگاه است میفهمیم دیگر راهی نیست درست مثل لحظه ای که سرمان به سنگ لحد میخورد و شصتمان خبر دار میشود که مرده ایم.
اما باز هم افسوس .خیلی دیر شده همه دارند میروند و ما در گور غرور و تنهایی خود دفن میشویم و باید بقیه راه را تنها برویم در حالی که اطراف گورمان پر است از آدمهایی که به دروغ فاتحه میخواندد.
از خودم خجلم.از چشمهایم که کلی اشک ریخت خجلم.از دلم که بیچاره خیلی تپید .خجلم از خیلی چیزها و خیلی کسهای دیگرو بد تر از همه از خدای خودم خجلم که بسیار کوچک بودم برای نمایندگیش در زمین.
اما بگذارید همه بدانند و همه بشنوند که من از همه مقصر تر بودم و هستم.
و میدانم زجر کشیدم و میکشم و خواهم کشید چون گناهکارم.
فروردین نامه ها
سلام که نام خداست
باز هم قلم و دفتر باز هم احساس و انگشت و باز هم شب و تنهایی و من
آری باز هم اشک.
باز هم یاد آنچه به دست نیامد و افسوس آنچه از دست رفت
باز هم حس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن.
عجب ماجرایی دارد این دنیا و این دل بی کس.
چه بگویم که هر چه گفتیم آخر بر سر خودمان کوبیدند و هر چه شنیدیم صحبت بی وفایی بود و بی مهری و سرزنش.
و هر که دم زد از عشق و بودن و یاری در آخر پوچ در آمدو رفت . رفت و مارا با کوله بار غم تنها گذاشت.
و افسوس که هنوز به سادگی دل میبندیم و به سادگی فریب خرفهای فریبا را میخوریم.
چه میشود کرد سرشت ماست که بی عشق مرده باشیم و با عشق در زنجیر.
شاید روزی هم عاقبت ما هم ختم به خیر شود
شاید یکی باشد که به سادگیمان نخندد و با ما ساده باشد
کاش........
۸۶/فروردین/۸۶
سلام که نام خداست
راستی که چه ها میشود کرد با این دستان و این انگشتان
میشود قلمی به دست گرفت و نوشت حال چه نیک و چه بد
میشود قلم مویی برداشت و خلق کرد «چه در ذهن است حال حوض نقاشی بی ماهی باشد یا نه
میشود گلویی را فشرد تا صورتی کبود شود و نفسی بند آید میشود ماشه ای را کشید سر منشا جنگی را بنیاد نهاد.
و چه ها نمی شود کرد با این یاران تا ابد با هم
می شودبا پشت دستان لمس کرد صورث لطیف کسی که برایت در آن دم میشود همه کس
خیلی چیزهاراحس کردم و کارهایی که نکردم با این دستان
از کمال تا پوچی با همین ها رفتم
اما تا به امروز حس بالاتر از لمس یک جفت گونه ی لطیف ندیدم
و تا به حال هیچ طعمی برایم خوش طعم تر از پلکان و مژگان یک جفت چشم سیاه درشت نبوده...
تا همین جا کافی است که دیگر باید باقیمانده را در نهفت....
سلام که نام خداست
غریب روزگاریست.حتی دستمان به قلم نمیرود تا گله کنیم.
میپرسید از چه؟
مگر چیزی هم هست که دلمان ازش پرنباشدو نخواهیم گله کنیم از دستش.
آری از همه چیز و از همه کس گله مندیم.
از آفتاب که این روزها بد تنبل شده و سر نمیزند به زمین. از شبها که خیلی تاریک شده.از رفیقان که همه لاف رفاقت زدند و حالا که چیزی در چنته ندارم برای بازی دیگر قمار نمیکنند رویم .حتی از معشوق که حساب عشقش شده حساب دو دو تا چهارتا و دل دل کردنم را نمیبیند و یا نمیخواهد ببیند.
از خودم هم گله مندم که چرا انقدر شیشه بودم که انقدر راحت بشکنم .
آخر فکر میکردم همه مثل خودم ساده می اندیشند.چه میدانستم خواستن به دل نیست بلکه به دست است.
به خدا اگر میدانستم تا دستانم پر نبود نمیگذاشتم که دل ابلهم اسیر شود تا حالا اینقدر آزار نبیند طفلک.
حال که شده. اگر میدانید شما بگویید چه کنم.نه میتوانم پا روی دلم بگذارم نه دیگر تاب میاورم نگاه های سرد را.
جان عزیزتان بگویید اگر میدانید.
دریغ نکنید .
بی شک شما هم یا مثل من بودید یا یک روز خواهید بود.
به سلام سوگند که دیگر خسته ام.
وقتی می گویم میشود به رنگین کمان پل زد .میشود ماه را بوسید.میشود ساده طعم مرگ را چشید.میشود با درختان حرف زد.میشود برای شب بوها لالایی گفت ... و میخندند به حرفهایم نمیدانید چه دردناک است.
ساده نیست گذشتن برایم .ساده نیست شنیدن قصه بی تو.ساده نیست تحمل کوچ کردنتان از این دیار...
اما راهی ندارم.چیزی ندارم که جلوی رفتنتان را بگیرم.
راوی قصه شمایید.پس سر فرود می آورم به حکمتان.
سلام که نام خداست
ما بی قبیله و طایفه بودیم .سرزمینی نداشتیم.گنجشکها که ندا می دادند
چشم می گشودیم و آفتاب که از آسمان رخت بر می بست ما هم چشم فرو
می بستیم .
کولی بودیم و آواره . کارمان شده بود رفتن و رفتن نه دل بسته بودیم و نه پا بسته
نه اصلا بلد بودیم که باشیم.
اما شما که آمدی هم قبیله شدیم . خوا ب و بیداریمان شد شما . پایمان ساکن شد و
دلمان پا بسته.
دیگر پای رفتنی نماند . هر چه کردیم نشد. دیر بود.زنجیر شده بودیم و اسیر.
و چه پر لذت بود اسارت در دستانی که فاصلهی انگشتهایمان را پرمی کرد.
هر چه کردیم لا اقل چشمهایمان را برای خودمان نگه داریم نشد.دست آخر دو چشمه ی جاریمان هم بی تاب شد.
شما که قصد رفتن میکردید.دلمان بی تابی میکرد و چشممان تر میشد.
دستمان می لرزید وپایمان سست می گشت. به تکاپو می افتادیم که نکند بروید.
روزگار غریبی است.
همه زندگیمان شده یک جفت چشم . همه امیدمان شد نوازش های خیال .
مطلع همه شعرهایمان شده غزل و همه غزلهایمان شده به نامتان.
دیگر چه بگوییم دست خودمان نیست که. حال باورش با شما . ولی چه باور کنید و چه تردید . کلاممان هم که برنجاند :دلمان با شماست.
و باور داشته باشید محتاجیم به مهرتان . پس دریغ نکنید دریای بی کران عشقتان را از این صحرا گرد ساکن شده در دیار دلتان.
دی ماه 86
یادش بخیر
سلام که نام خداست
پس با که بگویم دلتنگم . به که بگویم تنهایم . تو هم که تاب شنیدن نداری
تو هم که می گریزی مثل دیگران . پس سهم دل من چه؟
تا کی قسمت من از عشق اشک است؟ تا کی درون خودم بریزم و دم نزنم
آخر چرا؟
چرا وقتی دستانت خالی است کسی به چشمهایت نگاه نمی کند؟
چرا فقط از خواستن اسمش مانده نه رسمش
اگر جرم کردیم که دل بستیم محکوم کنید و تمام .
چرا آزار می دهید چرا بازی می کنید با پاره های دلم.مگر جای زخم روی بدنم
کم است که تو هم زخم می زنی ؟
من که دلم را عریان نشانت دادم تا ببینی به چه اندازه پاره پاره است
چرا همان اول نگفتی که نه.؟
باید می گذاشتی اینگونه شیفته شوم تا رفتارت درست غرورم را بشکند؟
باشد باشد حرفی نیست . این را هم می زنم به حساب سرنوشت
می گذارم پای بی وفایی زمانه .
به تو که نمی توان خرده گرفت . چه بگویم در حضور این همه عروسک رنگارنگ . دیگر حرفی برای گفتن ندارم وقتی ارزشهایم برایت بی معنی است.
پس سکوت کنم سنگین تراست.
مثل همیشه حرفهایم را می ریزم توی دفترم . آخر همه زندگیم آنجاست.
شما را هم می سپارم به دست خدا و باز می نشینم و اشک می ریزم
تا شاید روزی دنیا من را هم به حساب آورد.
حال به نسل بعد از خود چه بگوییم .بازچشمان خالی و صورت پر.
چرا یادمان نمی آید می خواستیم چه باشیم.چرا یادمان نمی آید اینهایی که دنبالش هستیم رویایمان نبوده.
چرا یادمان نمی آید چقدر راحت می شود خوب بود. از چه فرار میکنیم
از آینده ؟ از شرم دیدگان پرمان در مقابل چشمان تقاضامند فرزندانمان.
به سلام سوگند که هنوز دیر نیست.هنوز می شود عاشق شد و عاشق کرد
هنوز میشود پای رفاقت جان داد.هنوزمی شود اهریمن ها را کشت.هنوز هم می شود به بزرگی رسید.
اگر بخواهیم ساده است.بیایید دغدغه های کوچک را پس بزنیم.بیایید بزرگ بشویم.
بیایید ساده باشیم.بیایید با بچه ها بازی کنیم .
بیایید برای همدیگر دلتنگی کنیم.برای غم مردم گریه کنیم.بیایید بچه گنجشکها را در لانه بگذاریم.
زیر باران راه برویم بخندیم بیایید یادمان بیاوریم میخاستیم چه باشیم.
بیایید مثل قبل ترها باشیم.
بیایید عاشق باشیم...
چشمههایمان را که با ز کردیم پدران و مادرانی را دیدیم که صورتشان پر بود و چشمهایشان خالی
صورتی پر از غم و چشمان خالی از امید
امید نداشتند به هیچ چیز و هیچ کس و شکست خورده بود تمام رویاهایشان تمام راه های رفته شان پوچ بود و حالا میخواستند ما هم همان راه هارا نرویم
کودکیمان به بازیهای کودکانه گذشت اما بزرگتر که شدیم خواستند بشویم چیزی که به فکرشان خوب بود
گفتند به جای شعر و رمان و داستان درس بخوانید خواستند بشویم دکتر و مهندس و خلبان شاید وقتی بزرگ شدیم صورتمان پر نباشد و چشمهایمان خالی
اما ما نخواستیم ...ما میخواستیم رنگ دنیا را عوض کنیم یا حد اقل گوشه ای را آن شکلی که دلمان میخواهد بسازیم یا نه آنجور که باید اصلاحش کنیم
اما چه شد...
آنقدر سرگرم رنگ خاکستری گوشیهای همراهمان شدیم که یادمان رفت آسمان شهرمان خیلی وقت است خاکستری است
آنقدر شیفته رنگ های گوناگون چهره هامان شدیم که رنگین کمان از یادمان رفت
آنقدر خود را در چیزهای کوچک غرق کردیم که یادمان رفت می خواستیم یک روز بزرگ باشیم وهمین کوچکها برایمان شد دغدغه
یادمان رفت زیر باران چه راحت میشود دلتنگ شد و گریه کرد یادمان رفت میشود ساده بود چه در باجه بانک چه در زیر درخت . یادمان رفت خندیدن چه شکلی است. یادمان رفت چه راحت میشود با بچه ها عروسک بازی کرد.
اصلا یادمان رفت می شود عاشق بود
فراموش کردیم دستان زبر پدرهامان از صبح نرم تر است یادمان رفت هیچ ذکری دعای مادر نمیشود
اصلا یادمان رفت که یکی را داریم که نامش خداست....
ادامه دارد...
میان رقص باد و خوشه گندم
کشیدن در برت سرمست و عاشق
در هجوم نامهربانی های این مردم

